تبلیغات
متن تبریک و تسلیت، تشکر و اس ام اس - +16
محبوب کن - فیس نما

دوشنبه 11 مرداد 1389  10:24 ق.ظ

شیطان و اهریمن که در زندگی دومم در جسم هستی حلول کرده بود، چون می‌دانست من به بچه‌ها علاقه شدیدی دارم و از این ضعف من استفاده کرد تا به بهترین شکل به من ضربه بزند،


‌صبح چهارشنبه وقتی رضا آماده رفتن به سرکار شد او فهمیده بود که من می‌خواهم نگهش دارم، هستی را نگه داشتم و خودم را برایش مهربان کردم، به او گفتم تو خوشگلی و سرگرمش کردم و برایش مثل خودش شدم، یک روباه مکار، بعد از رفتن پدرش بردمش در اتاق و رفتم با اسفند، گزنه و چند چیز دیگر عطری اتاق را دود دادم، وقتی دود طرفش رفت حالش بد شد و خودش را کنار می‌کشید، چون هستی شیطان بود نه رضا، موهایش مثل مار آویزان بود، من اسفند سوخته را روی سرش ریختم و به آشپزخانه رفتم و یک مرغ بزرگ درست کردم و به آن مرگ موش اضافه کردم و به خوردش دادم، اما به او اثر نکرد.


این زن گفت: بعد از خوردن مرغ به گوشه تخت رفت و من به او حمله کردم و او شروع کرد به داد و عربده کشی، من گلویش را گرفتم و فشار دادم و این کار را به صورت طولانی انجام دادم اما خیلی قوی بود و من او را به کتاب‌هایی که خوانده بودم صدا کردم تا کمکم کند، با کابل یخچال دست و پایش را بستم و هرچی رضا را صدا کردم که چاقو برایم بیاورد تا کارش را تمام کنم نیاورد، او در همان حال به جلد رضا رفت و از زبان او سعی داشت مرا از کشتنش بازدارد و رضا در آن حال می‌گفت؛ مامان ولش کن، نکشش، ولی در هنگام مخالفتش من این ندا را از رضا می‌شنیدم که مامان ولش نکن، در آن لحظات اگر همه دنیا هم می‌آمدند ولش نمی‌کردم، وقتی دیدم در دستم چیزی نیست لیوانی برداشتم و آن را شکستم و خرده شیشه‌هایش را در چشمانش و سایر قسمت‌های بدنش فرو کردم اما انگار چیزی نمی‌شد و در آن لحظات به من گفت: مادر قاتل، صدایش را مثل "دوبلورها" تغییر داد و با صدای هستی گفت: مامان هرکاری بگی برات می‌کنم، خونه را برات جارو می‌کنم، حتی ناخن پاهاتو می‌گیرم، منو نکش.... زن سنگدل در ادامه اعمال رقت‌بار و ظالمانه خودش گفت: من به حرف هایش گوش ندادم و به زمین انداختمش و بازهم گلویش را فشار دادم، با چاقویی که برداشتم دو بار به پهلویش زدم و یکی هم در حنجره‌اش فرو بردم اما دیدم زنده است شمشیری در خانه داشتم به پهلویش فرو بردم که از آن طرف بدنش بیرون زد، دیدم در اتاق وسیله‌ای ندارم، کشان کشان به آشپزخانه بردمش و سیخ صلیبی شکل مخصوص ماهی را در گردنش انداختم و تیزی‌هایش را به بدنش فرو کردم اما باز هم نمرد.

‌این زن گفت: در این وضعیت بود که دخترک گفت؛ این کار را نکن تو را اعدام می‌کنند، اما من گوشم بدهکار نبود و باید او را می‌کشتم، لباسش را درآوردم و لختش کردم، وایتکس را گرفتم و ریختم روی تمام بدنش، بعد از آن انبر بزرگی که دسته بلندی دارد و برای شومینه استفاده می‌شود را برداشتم و به شکمش زدم که در بدنش ماند، دوباره رفتم و آبجوش ریختم روی سرش و تمام پوست بدنش ورآمده بود، دیگر قصد داشتم او را به آتش بکشم و کشان کشان بردمش تو حیاط. سیم قلاب به دستانش زدم. قبلا در آشپزخانه موهایش را تراشیده بودم، در حیاط زیر پاهایش تینر ریختم و رویش گونی انداختم و آتش زدم و در همان حال با فندک باقیمانده موهایش و تمام مژه‌هایش را سوزاندم، باز هم زنده بود، زغال گداخته را به زور در دهانش کردم و در حال کیف کردن بودم و الان هم که دارم تعریف می‌کنم احساس خوبی دارم. مادر سنگدل ادامه داد: همان ‌طوری که میله آهنی در حلقش بود و صدای خرخر گلویش بلند شده بود به او گفتم؛ خوبه به جای حرف زدن خرخر می‌کنی.

او هنوز مرا می‌دید، با دسته خاک انداز چشمانش را از حدقه درآوردم و زدم روی تیزی میله و چشمش ترکید، با میخ و سیخ پهلویش را سوراخ سوراخ کردم، می‌خواستم دست هایش را ببرم، سرش را گوش تا گوش ببرم که نذاشتن و تکرار کرد؛ اینارو که می‌گویم کیف می‌کنم، حقش بود، اون بلایی که بر مسیح آوردند و با حمل صلیب تو کوچه‌ها کشیدند باید سر این شیطان می‌آوردم حقش بود، قلاده سگ را انداختم دور گردنش و می‌خواستم مثل سگ بکشمش، گفتم فکر نمی‌کردی روز موعود برسه و نابود بشی، اون شیطان بود، وقتی صلیب را می‌دید می‌ترسید با سیم دور گردنش را فشار دهم و با دیدن پدرش که داد می‌زد ....
 آرزو مادر قصی القلبی که دختر هفت ساله خودش را بر اثر کینه‌ای که به شدیدترین شکل ممکن کشت و باید گفت این بچه شهید شد، در بخش پایانی حرف‌هایش گفت: قبول دارم هستی را کشتم...


  • آخرین ویرایش:-